خوش به حال روزگار...

 

(( یا مقلب القلوب و الابصار /  یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال / حول حالنا الی احسن الحال ))

(( ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها / ای تدبیر کننده روز و شب

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر / حال ما را به بهترین حال دگرگون کن ))

 

 

عطر نرگس، رقص باد

 نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار...

** خوش به حال روزگار... **


بهار پرطراوت نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد. زمین نفسی دوباره می کشد. برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند و پرنده های خسته برمی گردند. در این رویشِ سبزِ دوباره…من…تو…ما…کجا ایستاده ایم. سهم ما چیست؟... نقش ما چیست؟

بیایید سال نو را فرصتی نو برای تازه نگریستن و باز نگریستن بر چگونه زیستن ببینیم.

فرصتی نو و شوری نو برای بهتر زیستن...

** پیشاپیش عیدتون مبارک **

** انشاءالله سال خوبی داشته باشید **

بیایید بهاری بشیم...

قبل از بیماریم، هر سال، از اواخر پاییز، برای بهار عجله داشتم. البته برای عید عجله داشتم. برای خرید های مخصوص عید، برای سبزه گذاشتن، برای بود عود، برای دید و بازدیدهای فشرده ی عید، برای عیدی گرفتن!...

قبلا توی تعطیلات عید، وقتی میزدیم بیرون و میرفتیم تو دل طبیعت، من همیشه یا از درختها میکشیدم بالا، یا بدو می رفتم روی کوه، یا توی سبزه ها راه میرفتم و به سبزه های بلند دست می کشیدم، یا می رفتم توی آب و آب بازی و... اصلا یه گوشه نمی نشستم و یکسره میرفتم این ور و اون ور...

ولی این دو سال اخیر که مریض بودم، اصلا برام فرقی نداشت که بهاره یا پاییز!! هیچ تفاوتی نمیکرد! هنوز با بیماریم کنار نیومده بودم و قبولش نکرده بودم! بهار هم برام رنگ پاییز داشت!...

ولی امسال من دارم بوی بهارو حس میکنم. بوی خودِ خودِ بهارو. کاملا معلومه که بهار داره میاد! امسال با همه سالهای قبل فرق داره! من خیلی منتظر بهارم...

امسال حس عجیبی دارم. بیشتر از همه ی سالهای قبل، بوی بهارو حس میکنم. بوی نفس کشیدن زمین رو. از دو، سه هفته قبل از عید، بهار داره خودشو نشون میده.

قشنگه. بهار قشنگه. انگار همه ی چیزها دارن زندگیشونو از سر میگیرن. همه چی داره نفس میکشه. واقعا انگار همه چی داره زنده میشه. جنبش و شور و تکاپو همه جا پیداست. زندگی داره توی همه چی جریان پیدا میکنه.

من برای سلامتیم تلاش میکنم ولی جسمم سالم باشه یا بیمار، دست من نیست! میخوام روحمو زنده کنم. میخوام با اومدن بهار، روح زندگیم بهاری بشه.

میخوام امسال یه سال متفاوت برام باشه. میخوام زندگی توی وجودم جریان پیدا کنه.

منتظر بهارم. منتظر زنده شدن زندگی. میخوام زندگیم یه روح تازه پیدا کنه. میخوام با عوض شدن سال، من هم عوض بشم. میخوام با اومدن بهار، من هم بهاری بشم.

بیایید امسال همه مون با هم بهاری بشیم.

بیایید امسال زندگی رو به معنی واقعیش زندگی کنیم.

بیایید روحمون رو نجات بدیم. حتی اگه جسممون بیماره، نذاریم روحمون هم بیمار باشه.

ما در قبال خودمون مسئولیم و وظیفه داریم روحمون رو زنده و شاداب نگه داریم.

پس بیایید آستین ها رو بالا بزنیم و بگیم:

******* الهی به امید تو! *******

 

دلم برای خودم تنگ شده بود!!!

وقتی دغدغه های زندگی، دور و برِت رو میگیرند...

وقتی سرت اونقدر شلوغه که حتی برای خودت هم وقت نداری...

وقتی توی بدو بدو های زندگی، دلت برای خودت تنگ میشه ولی دغدغه های زندگی نمیذارن به خودت فکر کنی...

وقتی به یه خواسته ات توی زندگی میرسی، حتی وقت نداری ازش لذت ببری! چون وقت نداری و باید بدوی دنبال بقیه آرزوهات!!

اونوقته که توی شلوغی دور و برِت، یادت میره کی هستی و توی این دنیا چیکار داری...

...

حتی یک روز هم وقت نداری که به خودت فکر کنی! هر روز دنبال خواسته های زندگی دویدن... دنیا پُر از آرزوهاست. به هر خواسته ای هم برسی، باز فردا دلت پر از خواسته های دیگه ای میشه که باید دنبال اونها بدوی... و این دویدن ها هیچوقت تموم نمیشه! هیچوقت! این دویدن ها باعث میشه خودتو فراموش کنی...

غرق زندگی و دغدغه هاش میشی و هی میدوی دنبال خواسته هات... میدوی، میدوی، میدوی...

آخه این همه بدو بدو برای چیه؟ تا کجا میخوای بدوی؟ پس خودت چی؟ دلت چی؟ کی میخوای برای دلت وقت بذاری؟

...

حالا که فکر میکنم می بینم واقعا چقدر نیاز داشتم به این بیماری! دلم برای خودم تنگ شده بود ولی برای خودم وقت نداشتم!! این دو سال که مریض بودم، توی سکوت و تنهایی خودم، حسابی وقت داشتم که به همه چی فکر کنم. این بیماری برای من یه فرصت طلایی بود و به من این فرصتو داد که به دور از تمام دغدغه های زندگی، به خودم فکر کنم، به اون چیزی که میخوام باشم، اون چیزی که باید باشم! خدا از من چی میخواد؟ خودم از خودم چی میخوام؟...

و در این سکوت و تنهایی به همه چی فکر کردم، اهداف زندگیم عوض شد، دغدغه هام و دلمشغولی هام عوض شد، معیارهام برای یه زندگی خوب عوض شد و عوض شد و عوض شد... به جای اون همه بدو بدو، آرامش اومد تو زندگیم...

...

الان خیلی خوب میدونم کی هستم و کجای دنیا وایسادم و از زندگیم چی میخوام!

الان خیلی خوب میدونم همون لحظه که در حال دویدن به دنبال خواسته هامون هستیم، باید این سوال رو از خودمون بپرسیم که: این دویدن ما رو به کجا می بره؟

الان خیلی خوب میدونم که اگه یه روزی، یه جایی، توی زندگیم موندم، کافیه به دلم رجوع کنم و از خدا بپرسم و بگم: خدایا من الان باید چیکار کنم؟ خدایا چه کاری درسته که انجام بدم؟ اونوقت حتما خدا جوابمو میده و بهترین راه رو جلوی پام میذاره...

...

خدایا ازت ممنونم

...

ای به غفلت گذرانیده همه عمر عزیز / تو چه بودی و چه کردی؟ عملت کو و کدام؟

توشۀ آخرتت چیست در این راه دراز؟ / که تو را موی سفید از اجل آورد پیام

فکر آن کن که نمانی ز سعادت محروم / کار خود ساز که اینجا دو سه روزیست مقام

دعایی برای بیماران

دعایی از مفاتیح الجنان:

پیامبر اکرم (ص) به امام صادق (ع) فرموده اند که به بیماران بگویید بعد از نماز صبح، چهل بار این دعا را بخوانند و به محلی که درد می کند، دست بکشند.

 

«« بِسمِ الله الرَّحمنِ الَّرحیم. اَلحَمدُلِلّهِ رَبِّ العالَمین. حَسبُنَااللهُ وَ نِعمَ الوَکیل. تَبارَکَ اللهُ اَحسَنُ الخالِقینَ وَ لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلا بِااللهِ العَلِیِّ العَظیم. »»

«« بنام خدای بخشاینده ی مهربان. ستایش خاص خدا پروردگار جهانیان است. خدا برای ما کافی است و نیکو وکیلی است. منزه و بزرگ است خدا بهترین آفریدگان و جنبش و نیرویی نیست جز به خدای والای بزرگ . »»

التماس دعا

بهبودی های ارزشمند

بعضی وقتها یه نعمتهای ارزشمندی داریم که اصلا یادمون میره که قدرشو بدونیم. به داشتنش عادت کردیم و تا وقتی که از دست شون ندیم، نمیدونیم که چقدر برامون ارزشمند بوده!

من هم قدر سلامتی مو نمیدونستم. با خودم میگفتم: من که سالمم! اصلا مریض نمیشم! چرا مریض بشم؟...

تا اینکه مریض شدم.

...

شما وقتی توی آینه رو نگاه میکنید، چی می بینید؟ صورتتونو می بینید؟ چهره خودتونو می بینید و راحت به خودتون نگاه می کنید؟

حالا اگه توی آینه رو نگاه کنید و چهره تونو نبینید، چه حالی بهتون دست میده؟؟

من اوایل بیماریم که دوبینی م خیلی خیلی شدید بود، اصلا نمیتونستم توی آینه خودمو ببینم!

به آینه که نگاه میکردم، دو تا تصویر درهم فرورفته و غیر واضح و موجدار میدیدم! نمیتونستم چهره مو ببینم! اصلا قیافه خودمو فراموش کرده بودم!!

فکرشو بکنید! مقابل آینه می ایستید و میخواید خودتونو ببینید، ولی نمیتونید! توی آینه یه چهره مبهم می بینید که اصلا نمیدونید چه شکلیه! نمیتونید صورتتونو نگاه کنید! .....

شما اگه جای من بودید، چه حالی بهتون دست میداد؟ ناراحت می شدید؟ دلتون میگرفت؟ گریه می کردید؟ داد می زدید؟ عصبانی می شدید؟ با مشت می زدید توی آینه؟... چکار میکردید؟

من هم همه ی این احساس های بد بهم دست میداد... دلم میگرفت. ناراحت میشدم. دنیا جلوی چشمم سیاه میشد. دلم میخواست آینه رو بشکنم! دلم میخواست تا اونجاییکه میتونم داد بزنم و گریه کنم... ولی نه گریه کردم، نه داد زدم، نه آینه رو شکستم... حس میکردم با ابن کارها ناراحتیم تخلیه نمیشه.

فقط یه چیز گفتم. توی دلم یه چیز گفتم. گفتم خدایا می بینی؟ می بینی که من بخاطر این بیماری، چه زجری می کشم؟ می بینی؟...

فقط همین! همین ها رو گفتم! کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد!

روزها هی پشت سر هم میومدن و میرفتن. یه هفته، دو هفته، یکماه، دو ماه، شش ماه! تقریبا شش ماه با این وضع سر کردم تا اینکه کم کم دوبینی م بهتر شد و از طرف راست، دیگه دوبینی نداشتم و فقط طرف چپم مونده بود... خدا رو شکر میکردم که حداقل کمی بهتر می بینم...

...

در مورد تکلم هم یکی از خاطرات بدی که توی ذهنم مونده، مربوط به وقتیه که تازه مریض شده بودم و به دانشگاهمون زنگ زدم که شرایط مرخصی تحصیلی رو بپرسم: گوشی تلفن رو برداشتم و با یکی از مسئولین دانشگاه صحبت کردم. وضع تکلمم خیلی خراب بود. انگار حرفهامو می جویدم! با اون وضع تکلمم اعصابشو خرد کرده بودم!

ـ می...خواستم...ش...رایط...مر...خصی...تح...صیلی...رو...بپر...سم

ـ شرایط چی؟؟

ـ مر...خصی...تح...صیلی!

ـ چی؟ صداتون واضح نیست!

ـ مر...خصی!

ـ الو؟ متوجه نمیشم چی میگید!......خانم محترم! ما سرمون شلوغه! لطفا مزاحم نشید!

بوق...بوق...بوق...و تلفن قطع شد!!

خیلی بهم بَر خورد! خیلی ناراحت شدم! حس میکردم بهم توهین شده. گریه ام میومد... ولی نمیدونستم چیکار کنم...

فقط گفتم: خدایا حواست هست؟؟؟ حواست هست که چی میکشم؟

و حس کردم که خدا گفت: آره حواسم هست! صبور باش!

...

چند ماه گذشت... توی این چند ماه، گاهی حس میکردم تکلمم بهتر شده، گاهی هم انگار بدتر میشدم... نمیدونستم که رو به بهبود هستم یا دارم بدتر میشم! روزها و شبها میومدند و میرفتند و من هنوز در شوک بیماریم به سر می بردم...

...

...

باز هم روزها گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه از شوک خارج شدم و بیماریم رو پذیرفتم! دنبال راه چاره بودم و فقط طب سنتی بود که میگفت درمان امکانپذیره! دست به کار شدم و طب سنتی رو شروع کردم. درمان 14گانه رو. با درمان 14گانه، کم کم بهبودی های مختلفی رو حس میکردم. بهبودی تکلم و بینایی ام هم  قابل انکار نبود. خدا رو شکر بهتر شدم. تکلمم، بیناییم، دستهام و پاهام...

 

الان که توی آینه راحت خودمو می بینم، تو دلم میگم: خدایا شکرت! خدایا من خودمو می بینم! ممنونم خدا!

الان وقتی صحبت میکنم، کمتر کسی متوجه میشه که تکلمم مشکل داره. خدا رو شکر خیلی بهترم. باز هم میگم: خدایا ممنونم!

خدایا ممنونــــــــــــم...

مرحله دوازدهم

مرحله دوازدهم از درمان 14گانه، یه مرحله چهل روزه برای بیرون کردن بلغم از مغز هست. در این مرحله، دو گزینه ی دارویی داریم که باید یکی شو انتخاب کرده و به مدت چهل روز انجام بدیم. این دو گزینه اینها هستند: 1- داروی شافی ، 2- داروی جامع

 

** داروی شافی شامل اجزای زیر هست:

سیر + روغن زرد + شیر تازه گاو تازه زا + عسل + سیاه دانه+ فلفل سفید + مرزنگوش

** داروی جامع رو قبلا هم در مرحله سوم استفاده کرده بودیم. در مرحله دوازدهم هم میتونیم داروی جامع رو استفاده کنیم البته مقدار مواد مصرفی در داروی جامعِ این مرحله، با داروی جامعی که در مرحله سوم استفاده کرده بودیم کمی متفاوته.

 

من جزییات مربوط به داروی شافی رو نمیدونم. اینکه از هر کدوم موادش چه مقدار و چطور باید استفاده کنیم و ... . انشاءالله بزودی از آقای حسینی جزییاتش رو می پرسم.

من در این مرحله، داروی جامع رو استفاده کردم.

در داروی جامعِ مرحله سوم، بخاطر مشکلات پوستی، فلفل سفید رو استفاده نمیکردیم ولی در این مرحله، باید همه ی اجزاء بطور کامل استفاده بشه. و مقدار زعفران و بنج، باید یک سومِ مقداری بشه که در مرحله سوم استفاده میکردیم.

موادی که در داروی جامعِ این مرحله، باید استفاده بشه بصورت زیر هست:

عاقرقرحا، سنبل الطیب، خربق سفید، فلفل سفید، هل سیاه، بنج، زعفران، فرفیون.

ولی مقدار هر کدوم از این مواد باهم فرق میکنه.

اگه بخوام به زبون ساده و روان براتون بگم، مقادیرِ هر کدوم از مواد که برای چهل روز گرفتم رو براتون میگم:

برای چهل روز، مقادیر زیر کافیه که بخرید:

" عاقرقرحا، سنبل الطیب، خربق سفید، فلفل سفید و هل سیاه: از هر کدوم 24 گرم.

بنج و زعفران، هر کدوم 8گرم.

فرفیون 48 گرم. "

همه ی این مواد رو پودر کرده و با هم مخلوط میکنیم و از مواد مخلوط شده، روزی 5 گرم(حدود 2ونیم تا 3 قاشق چایخوری) بصورت زیر میخوریم:

روز اول که دارو آماده شد فقط شب، تقریبا 2.5 گرم از پودرهای ترکیب شده رو با دو برابر وزنش(حدود 5 گرم) عسل، داخل یه لیوان آبگرم میریزیم و میخوریم.

روز دوم باید ظهر و شب دارو رو به این شکل آماده کنیم و بخوریم. در هر نوبت 2.5 گرم.

از روز سوم به بعد باید داروی جامع در سه نوبت خورده بشه: شب قبل از خواب، صبح بعد از صبحانه و ظهر یکساعت بعد از نهار. یعنی باید در هر روز،  5گرم از داروی جامع رو تقسیم به 3 کنیم و هر قسمت رو در یک وعده بخوریم.

یه نکته: 2گرم از این مواد، تقریبا میشه یک قاشق چایخوری.

 

علاوه بر داروی جامع، یه سری دستورات دیگه هم هست که باید رعایت بشه:

1-      روغن زیتون روزی 3 قاشق غذاخوری

2-      انجیر روزی 15 عدد

3-      عرق کاسنی روزی دو استکان

4-      قرص لیورگل140 روزی 3 عدد

5-      عسل روزی 3 قاشق غذاخوری

6-      گوشت بوقلمون حداقل هفته ای 2 بار

7-      کل ستون فقرات و مناطق درگیر را باید روزی دو، سه مرتبه روغن سیاهدانه بمالیم

8-      انفیه مرزنگوش (پودر مرزنگوش یا قطره مرزنگوش) و ایجاد عطسه، روزی یکی دو بار

9-      مزاج باید ملین باشد. برای این منظور میتوان از سنا استفاده کرد

 نکته 1: اگر ناراحتي پوستي داريد بايستي از خوردن ادويه جات و چيزهاي تند مثل سير و پياز و ترب و شاهي و ... و كاكائو و نارگيل و آجيل پرهيز نماييد.

نکته 2 : اگر خربق سفید پیدا نکردید، میتونید از خربق سیاه استفاده کنید.

 

** یه تجربه: در مرحله سوم که داروی جامع میخوردم، فلفل سفید و زعفران برای پوستم خیلی بد بود و باعث میشد که به شدت جوش بزنم. بهمین خاطر فلفل سفید و زعفران رو استفاده نمیکردم.

ولی در این مرحله، زعفران و فلفل سفید رو بطور کامل استفاده کردم و هیچ مشکل پوستی برام پیش نیومد. فکر میکنم که دلیلش عرق کاسنی و قرص لیورگل بوده که در این مرحله استفاده کردم چون اینها برای پوست خوب هستند.

قوز بالا قوز!

مطمئنم همتون تا حالا عبارت" قوزِ بالا قوز " رو شنیدین. ولی نمیدونم تا حالا به چشم خودتون " قوز بالا قوز " دیدین؟

من دیدم! من تا حالا چند تا " قوز بالا قوز " دیدم!

یه دو، سه هفته ای میشه که زیفرون تزریق میکنم و توی این مدت، چند تا قوز بالا قوز دیدم!

از وقتی که زیفرون استفاده میکنم، محل های تزریقم یه جوری می شه: قرمز و متورم و دردناک!

دور و برِ محل تزریق زیفرون، قرمز میشه و کمی ورم میکنه. بعد از یکی دو روز، روی همون ورمِ قرمز رنگ، دقیقا روی نقطه ی تزریق، یه ورم دیگه به اندازه ی یه نخود، سفت میشه و بالا میاد! یعنی یه ورم کوچیک، سوارِ اون ورم بزرگه میشه! روزهای اول از این ورم های دو قلو خنده ام میگرفت! و نا خود آگاه یاد عبارت "قوز بالا قوز" می افتادم!

دیشب که نوبت تزریق روی شکمم بود، چند ساعت بعد از تزریق، دردم شروع شد و کلافه ام کرده بود.

امروز اول صبح پا شدم و شماره تلفن شرکت "زیست دارو دانش"(شرکت سازندۀ  زیفرون) رو از روی بروشور آمپولها پیدا کردم و تلفن زدم.

خانمی که بهم جواب داد، گفت که اصلا جای نگرانی نیست و این علایم طبیعیه. برای کاهش درد، همونطور که توی بروشور نوشتند باید قبل از تزریق یه قرص مسکن بخورم و کمپرس یخ بذارم . برای قرمزی و ورمِ محل تزریق هم میتونم پماد هیدروکورتیزون بمالم. و البته گفتند که باید کم کم به زیفرون عادت کنم و فعلا نباید یک دوز کامل از دارو رو استفاده کنم تا بدنم به ترکیب دارو عادت کنه. خلاصه بهم گفتند که نگران نباش.

این چند خط رو نوشتم تا دوستانیکه زیفرون استفاده میکنند و مشکلی مثل من دارند، نگران نباشند. حالا اگه تونستید برید دکترتون جای تزریق رو ببینه ولی نگران نباشید.

پس نترسید! حتی از قوزِ بالا قوز!

مرحله یازدهم_نماز و شکرگزاری_

مرحله یازدهم درمان 14گانه، نماز و شکرگزاریه.

این مرحله، علاوه بر تاثیرات روحی و روانی که روی بدن میگذاره، باعث تصحیح عملکرد سلولهای بدن میشه. و از این مرحله تا مرحله آخر، باید هر روز بدرستی انجام بگیره.

اینکه گفته شده نماز بخونیم، نماز خاصی مدِ نظر نیست که خونده بشه. باید همین نمازهای یومیه رو کامل و با حضور قلب بخونیم.

ضمنا این مرحله مثل مراحل قبلی، یه دوره چهل روزه نیست که تموم بشه. نماز و شکرگزاری، از این مرحله به بعد حتما باید انجام بشه و باید تا آخرین مرحله، نماز و شکرگزاری ادامه داشته باشه.

من بعد از اینکه مرحله دهم رو تموم کردم، مرحله یازدهم و دوازدهم رو باهم شروع کردم. مرحله یازدهم که نماز و شکرگزاریه و مرحله دوازدهم هم یکسری داروهای گیاهیه که انشاءالله بزودی پست مربوط به مرحله دوازدهم رو در وبلاگ میذارم.

برای بیماران ام اس، آرامش بهترین دارو هست و مطمئنا اگه هر روز با توجه کامل نماز بخونیم، خیلی آروم میشیم. و حتما تاثیرات خوبی که روی جسم و روحمون داره رو احساس میکنیم.

الا بذکر الله تطمئن القلوب. ( با یاد خدا دلها آرام میگیرد )

فصل لربک و انحر. (نماز وسیله تشکر از خداوند بر نعمتهای اوست)

و استعینوا بالصبر و الصلوة. (نماز اهرم استعانت در غمها و مشکلات است)

نماز علاوه بر آرامشی که به آدم میده، تاثیرات غیر قابل مشاهده ای هم روی انسان میگذاره که از لحاظ علمی تایید شده. برای اطلاعات بیشتر در مورد میدان مغناطیسی که در نماز ایجاد میشه، در وبلاگ آقای حسینی پست " مرحله 11- تاثیرات نماز و دعا در روند درمان بيماريهاي صعب العلاج " رو بخونید.

علاوه بر نماز، شکرگزاری هم باید انجام بشه. همیشه و همیشه و در همه حال باید شکرگزار خدا باشیم. هر شرایطی هم برامون پیش بیاد، خدا باز جای شکری برامون باقی میذاره...

وصف خدای را که تواند شمار کرد؟

یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟

هر چقدر هم که وقت بذاریم، نمیتونیم همه ی نعمتهای خدا رو بشمریم و خیلی وقتها یادمون میره که چه نعمتهایی داریم...

ولی به محض اینکه مشکلی برامون پیش میاد، اولین چیزی که یادمون میاد اینه که شروع میکنیم به غُر زدن و نالیدن!...

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم

وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم!

ما به نعمتهای خدا عادت کردیم. نعمتهای خدا برامون عادی شده و تا زمانیکه اون نعمت رو داشته باشیم، یادمون میره که چقدر ارزشمنده و یادمون میره خدا رو بابتش شکر کنیم! فقط زمانیکه اون نعمت رو از دست میدیم، یادمون میفته که چه نعمتی در اختیار داشتیم و از دستش دادیم...

هر چقدر که به خدا نزدیکتر بشیم، قطعا حال خوبتری خواهیم داشت...

بیایید از همین الانِ الان، سعی کنیم به خدا نزدیکتر بشیم تا آرامش واقعی رو احساس کنیم...

بیایید کاری کنیم که خدا ازمون راضی تر باشه...

بیایید بد نباشیم...

جایگزین هایی برای برخی محصولات کارخانه ای

حتما بارها شنیدید که محصولات کارخانه ای حاوی مواد شیمیایی هستند که این مواد شیمیایی، تاثیر مخربی روی سیستم عصبی میگذاره. پس این محصولات، برای بسیاری از بیماران از جمله بیماران ام اس، خیلی مضره.

گاهی دوستان وبلاگ، در مورد جایگزین هایی برای محصولات کارخانه ای از من سوال می کنند. مثلا خمیر دندون، شامپو،...

در این مورد قبلا بصورت پراکنده یه چیزهایی در وبلاگ گفتم، ولی بنا به درخواست دوستان، این پست رو در مورد جایگزین ها نوشتم.

البته اطلاعات من هم زیاد نیست ولی چیزهایی که بلدم رو براتون میگم: جایگزین هایی در مورد خمیردندون، شامپو، صابون مایع و لوازم آرایش. از شما هم خواهش میکنم که اگه جایگزین خاصی بلدید، حتما به من ایمیل بزنید تا در وبلاگ قرارش بدیم برای اینکه همه دوستانِ وبلاگ از حرفها و تجربه هاتون استفاده کنند.

 

خمیردندون: در یه جزوه ای از استاد خدادادی، خوندم که به جای خمیردندون میتونیم این پودرو درست کرده و استفاده کنیم: پوست چوبی بادوم رو، روی توری و شعله قرار داده و میذاریم ذغال بشه. بعد این ذغال رو پودر کرده و کمی نمک هم باهاش مخلوط می کنیم. یه پودر سیاه رنگ بدست میاد. حالا خمیر دندون ما آماده ست!

استاد خدادادی گفتنه اند که: با استفاده از این خمیردندون، دندون ها هیچوقت خراب نمی شن.

تقریبا یکساله که من از این خمیردندون استفاده میکنم. خیلی عالیه! دندون رو خیلی سفید و براق میکنه.

هفته ی اولی که تازه شروع به استفاده از این خمیردندون کرده بودم، موقع مسواک زدن از خنده ریسه میرفتم!! کافی بود با این پودر ِ سیاهی که روی دندونهام بود یه لبخند بزنم و قیافه خودم رو توی آینه نگاه کنم! بشدت خنده دار بود! یاد برنامه کودک "اَلِسون و وَلِسون" می افتادم که یه شخصیت به اسم "نادون" داشت که همیشه شکلات میخورد و همه دندونهاش سیاه و خراب شده بود!!

حالا از شوخی گذشته: واقعا چیز خوبیه برای مسواک زدن. حرف نداره! شما هم امتحانش کنید...

 

صابون مایع و شامپو: من برای اینکه از صابون مایع های شیمیایی استفاده نکنم، صابون زیتون محلی رو (که توی عطاری ها پیدا میشه)، با رندۀ ریز، رنده اش کردم و این صابونِ رنده شده رو توی مقداری آب حل میکنم و صابون مایع میسازم!! البته این صابون مایع رو نمیشه برای مدت خیلی طولانی نگه داشت. من معمولا این صابون رو برای دو،سه روز درست میکنم و وقتی تموم شد، دوباره درست میکنم. برای شامپو هم میتونیم از این صابون مایع، یا از خودِ صابون های زیتون محلی استفاده کنیم.

 

لوازم آرایش: بارها شنیدیم که اکثر لوازم آرایش از مارکها و برندهای مختلف، حاوی مواد شیمیایی بسیار مضری مثل سرب هستند که برای سلامتی، خیلی خطرناکه. هر چقدر که از این لوازم آرایش، کمتر استفاده کنیم، بیشتر به طرف سلامتی میریم. حالا اگه خواستید که لوازم آرایش استفاده کنید، سعی کنید از "لوازم آرایش گیاهی" که در عطاری ها موجود هست استفاده کنید. البته من خودم تجربه اش نکردم و اصلا نمیدونم چطور چیزهایی هستند. فقط شنیدم که این لوازم آرایشی بی ضررتر از نوع شیمیایی سون هستند.

هر دم از این باغ بری می رسد!

از داروخونه ها که در مورد اکتوفرون سوال میکنی، یکی میگه دیگه نمیاد، یکی میگه فعلا نیومده ولی قراره بیاد، یکی میگه اکتوفرون فقط تو تهران هست، یکی میگه صبر کنید میاد توی همه شهرها، ...

ولی هنوز چشم ما به جمالِ پُرکمال اکتوفرون روشن نشده! گویا ایشون رفته اند گل بچینند و انتظار دارند ما هی بدویم دنبالشون! حالا دیگه حتی اگه با پای خودش بیاد درِ خونمون، دیگه راهش نمیدم!

وقتی آمپولهام تموم شد، دکترم گفت: برو سراغ زیفرون. من هم گفتم چشم و یاد این مَثَل افتادم که میگه: " هر دم از این باغ بَری میرسد! "

خدا میدونه که بعد از اینکه زیفرون هم نایاب بشه، چه آمپولی رو باید تجربه کنیم!

آره دیگه! پای زیفرون به خونمون باز شد و تا حالا چهار تا زیفرون تزریق کردم.

شکل ظاهری زیفرون و اکتوفرون خیلی با بتافرون متفاوته. انگار بتافرون بالاشهری بود و این یکی ها، پایین شهری اند!

شکل زیفرون دقیقا مثل آمپولهای معمولیه. آب مقطرش جداست و باید سرِ شیشه اش رو بشکنی و آبشو بکشی تو سرنگ و بعد هم ادامه کار.

یه چیز دیگه هم اینکه: من 13 ماه بتافرون تزریق کردم و حتی یه دونه از آمپولهاش مشکلی نداشت. ولی دو ماه اکتوفرون تزریق کردم، 3 تا از آمپولهای اکتوفرون مشکل داشت!! یه دونه اش که پیستون سرنگش خود به خود افتاد و همه ی موادش ریخت رو زمین، دو تاش هم سوزن تزریقش کیپ بود و بعد از اینکه یه بار سوزن رو به بدنم فرو میکردند، میدیدیم که موادش خالی نمیشه و باید سوزن رو از توی پوستم در میاوردند و یه سوزن دیگه بهش وصل میکردند و دوباره با سوزن جدید، یه سوراخ دیگه روی پوستِ بیچاره من باز می شد!

همیشه آمپولهایی که روی ران تزریق میکنم دردناکتر از بقیه محل های تزریقه. حالا فکرشو بکنید اولین تزریق زیفرون روی رانم بود، پیستون سرنگ زیفرون سفته و بهمین خاطر خیلی به پام فشار آوردند تا پیستونش حرکت کنه، موادش هم که باید کم کم خالی اش میکردند، یه دفعه ای خالی شد، روی محل تزریق هم یخ نگذاشته بودم، بعد از تزریق هم سوزن رو توی پوستم نگه نداشتند و زود درش آوردند، ... خلاصه هیچکدوم از نکات کاهش درد رعایت نشد و همه ی این عوامل دست به دست هم دادند و باعث شدند که تزریق بسیار دردناکی رو تجربه کنم. و فرداش محل تزریقم به اندازه ی یه سکه (منظورم از سکه، اون سکه های ده تومنی قدیمیه ها! نه سکه های کوچولوی امروزی!) قرمز شد و ورم کرد و بسیار بسیار دردناک بود طوری که به سختی راه میرفتم! ورمش حتی از زیر لباسم هم معلوم بود!

در مورد زیفرون یه چیز هست که من اونو نمیفهمم!  اون سوزن بزرگه که برای کشیدن آب مقطر و مواد داخل ویال هست، اون سوزنه، کمی کوتاهه و تا ته ویال نمیرسه!! یعنی مقداری از محلول داخل ویال رو نمیشه بیرون بکشیم! نمیدونم تکنولوژی خیلی پیشرفته ای میخواسته که سوزن رو متناسب با قدِ ویال بسازند؟ یا شاید هم کوتاهی سوزنش، دلیل پیشرفته ای داره که من درکش نمیکنم!!!

یه خبرِ دل خوش کُنَک: زیفرون رایگانه!

کاش مواد آمپولش خوب باشه، پول هم بگیرند ما راضی هستیم...  بهرحال دستشون درد نکنه. گُلی به جمالشون...

وقتی رفته بودیم دارو رو به زیفرون تغییر بدیم، میخواستم یه کاری بکنم که بهم بگن اصلا نمیخواد دیگه از این آمپولها تزریق کنی، بهمین خاطر هی میگفتم من از آمپول بدم میاد، از این آمپولها میترسم، اصلا نمیخوام دیگه تزریق کنم! یه آقایی که مسئول پرونده بود گفت: اگه اینجوری فکر میکنی، اصلا تزریق نکن، اگه بخوای از این فکرها بکنی، بهترین آمپول هم برات بد میشه، تو که به اندازه ی دکترت بلد نیستی، پس به حرف دکترت گوش بده و دارو رو قطع نکن. اگه به داروت ایمان داشته باشی، بدترین آمپول هم خوبت میکنه! و ...  منم گفتم چشم تزریق میکنم! و رفتیم داروخونه و یه جعبه آمپول گذاشتند تو دستم.

وقتی اومدیم خونه، دیگه یکسره با خودم میگفتم: زیفرون خیلی خوبه. عالیه. مطمئنم که بزودی دکترم بهم میگه: دیگه لازم نیست آمپول بزنی...

انشاءالله که همینطور هم میشه...